X
تبلیغات
ما هم مردمانیم-وبلاگ شعر (م.مرداد)

ما هم مردمانیم-وبلاگ شعر (م.مرداد)

بررسی شعر و نقد///صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم // نام خود را از زبان هیچ کس نشنیده ام!(كليم)

ديدم بر سر هرچه تخلص و نام و امضاي شاعرانه است دعواست و از هر نامي چند شاعر!
 گفتم اول چهل سالگي ام حق دارم كه ماه تولدم را ضميمه ي شعرم كنم كه؟
نوشته شده در 92/07/05ساعت 16:58 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)

ضمن تبريك سال نو به همگي، تقديم به كهن شهر عزيزم، شبانكاره:
مي خــواهـــم از تبسّـــم چشمـــان نوبهـــــار
تــا بشكفـــــد شكـــوفه ي مهمـــان نوبهـــــار
هم خوش به حال من كه تو را دوست دارم و
هـم خـــوش به حـــال دختـــر بارانِ نوبهـــــار                   م.مرداد


برچسب‌ها: بهاريه, محمد بحريني فرد, كهن شهر, شبانكاره
نوشته شده در 92/12/28ساعت 0:42 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|


   با اينهمه آرامش و تـــن آســــــــاني

    برچسب نداني به كه مي چسباني؟!!

    او قدر ســرش را به خدا مي فهمــــد

      مـــردي كه خودش را زده به نـــاداني

اما

به هر طرف كه روي مي كنيم، اين ها را از ياد نبريم كه اگر آبرويي هست...

همين جا زير خاك سنگرش بود

خدايش در تمـــــــام پيكرش بود

پلاك و چفيه اي خونين كه ديدي

دو بيتـــــي بلنــــد آخــــــرش بود


برچسب‌ها: رباعي, محمد بحريني فرد م, مرداد
نوشته شده در 92/12/09ساعت 11:28 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

ديشب(پنج شنبه شب)24 بهمن، به همّت دوستانم در انجمن ادبي فردوسي پس از گذشت مدتي تونستيم يه شب شعر ديگه تدارك ببينيم.شب شعري كه با تمام كاستي هاش همينكه تونست شاعرا را دور هم جمع كنه و مردم فرهنگ دوست را بيشتر در فضاي ادبي قرار بده ارزشمند بود. اگه كاستي هم مشهود بود اميدوارم دوستان عزيز به بزرگواري خود عذر ما را بپذيرند.
براي برگزاري اين مراسم، شوراي شهر و شهرداري و بخشدار محترم شبانكاره نهايت تلاش خود را در همكاري و مساعدت انجمن به كار بردند كه دست اين عزيزان را به گرمي مي فشاريم.
شاعران مختلفي از گناوه، بوشهر، برازجان و شُنبه حضور داشتند. خانم معصومه خداداي و آقايان اسفنديار فتحي و فرج الله كمالي از برازجان، آقايان خدري و كاوه ابراهيمي از گناوه، غلامرضا ابراهيمي از شُنبه، ارسلان باقري از بوشهر، محمد جعفر نجدي، آشو صفري، محمد بحريني فرد، معصومه انصاري، حامد منفرد و كريم بهادر از شبانكاره به شعرخواني پرداختند.
در بخش ويژه ي اين شب شعر از استاد فرج الله كمالي به عنوان پيشكسوت عرصه ي شعر و ادبيات محلي در استان تجليل شد.استاد كمالي به علت داغ از دست دادن برادر عزيزشان، هدايت كمالي، قصد شعر خواني نداشتند اما با قرار گرفتن در اين فضاي شاعرانه و درخواست دوستان چند بيتي در رثاي عزيزشان قرائت كردند.

نوشته شده در 92/11/25ساعت 8:13 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

مراسم شب شعر-پنج شنبه 24 بهمن- ساعت 19- سالن آموزش و پرورش

نوشته شده در 92/11/17ساعت 22:37 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

با شعر تصويري شعار در خدمت دوستانم:

جز يادي از آن خاطــره ها چاره نداريم

فرصت نشده عشقـي از اين ديده بباريم

مانديم و به پـــــرواز همه خرده گرفتيم

از بس كه شعاريم و شعاريم و شعاريم......................م.مرداد

نوشته شده در 92/11/04ساعت 12:9 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|



ادامه مطلب
نوشته شده در 92/10/25ساعت 10:32 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

درج در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در 92/10/15ساعت 16:22 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

جناب آقاي سالاري، سلام. به دو دليل بنده شما را مي شناسم و شما مرا نه. 1- من همشهري شما هستم و شما نيستيد! 2- شما استانداريد و من يك معلم ساده كه شعر را هم با قلم مي آلايم.
ضمن ابراز خرسندي از انتخاب جناب عالي، در بعضي از سايت ها نوشته بود: انتظار شما از استاندار چيست؟ بنده به زبان حال خودم يعني شعر با شما سخن مي گويم. نميدانم هم كه اصلاً شما اين چند كلام را مي خوانيد و يا نه! همچنين نميدانم چقدر از عالم شعر خبر داريد؟ اما اميدوارم اطرافيان ارشاديتان مثل اطرافيان قبلي نباشند كه هيچ شعر نمي فهميدند.

اما حرف من كه حال دل اهل فرهنگ و هنر است:

پر از سكوتم و دهنم درد مي كند

شعرم گرفته و سخنم درد مي كند

آنقدر بي زبان شده شعرم كه مدتي است

طرز نگاه انجمنم درد مي كند

آنگونه مرده ام وسط شعرهاي خود

كه تكه تكه ي كفنم درد مي كند

بايد نگاه شعر مرا حس كني ولي

سيماي ملّي وطنم درد مي كند

پاي زنان كوچه در اين شعر باز نيست

اما حواس تيز زنم درد مي كند

وقتي كه ماهِ شعر مرا ابر مي برد

چشمان شرقي خفنم درد مي كند

زورم به داد شعر خودم هم نمي رسد

ذهن پر از سزارينم درد مي كند

دائم محرم و صفرم، هاي... هاي... هاي!

دستِ زبان سينه زنم درد مي كند

گاهي براي يك شب شعر آه! پاي عشق

در پيچ كو؟ چه؟ ي چه كنم درد مي كند

از مرگِ رنگِ قصه ي سهراب تا خودم

تا دل از اين خدا نكنم درد مي كند

از حرف هاي مفت سياسي گذشته ام

اينجا كه ميرسم بدنم درد مي كند

آنجا كه حال حرف خيابان شنيدني است

تاريخ كوچه هاي تنم درد مي كند

آنگونه درد روي دلم راه مي رود

كه دكمه هاي پيرهنم درد مي كند

يكجا خلاصه مي شود همه ي دردهاي مرد

در اعتراف من نه منم درد مي كند

با احترام و آرزوي موفقيت براي شما و دلسوزان فرهنگ ايران زمين!


برچسب‌ها: شعر سرگشاده براي استاندار بوشهر, محمد بحريني فرد م, مرداد
نوشته شده در 92/09/23ساعت 21:4 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

خوشبختانه به سرم بسیار می زند. نه اشتباه نکنید! بر سرم نمی زند؛ فقط به سرم سر می زند. مشت و چماق نمی زند. شاید گاهی به جای سر زدن به سرم، سر به سرم بگذارد اما حواسش بیشتر از خود من جمع است که جز راست نگوید و هر راستی را که نشاید، نگوید. سعدی را می گویم. برای من که خیلی آدمم - با بوی قورمه سبزی در کلّه - و می خواهم انسان باشم، قدری چریدن در گلستان و بوستانش بد نیست. منتها نه برای کسانی که می خواهند طبیعت را پاکوب کنند و شکم ها را پر. ویتامین ث آن را با س می نویسیم: سعادت. خدا را چه دیدی! شاید در این گوشه ی پرت از ایران، کسی که مخاطب سعدی باشد از آسمان به زمین آمده تا سعدی را بفهمد. شما هم بفرمایید گلستان!

قبل از ورود به واکاوی داستان، از زبان خود سعدی می شنویم:

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز/دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ/کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ(هنگامی که انسان نا امید شود زبان درازی می کند، مثل گربه شکست خورده که به سگ حمله می آورد)

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید/حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:

جهان ای برادر نماند به کس/دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت/که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک/چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

این حکایت دل انگیز بخشی از آسیب شناسی رفتارهای بعضی از ما در قبال منتقدان و غیر همفکران جهت برجستگی نقش خود در عرصه ی بازی های سیاسی است که سعدی با نگاهی ادیبانه و موشکافانه به نقد چنین پدیده ی مخرب دست یازیده است.

معمولاً وقتی انسان چیزی برای از دست دادن ندارد و پای مرگ در میان باشد، هر چه دارد رو می کند. برای آدم بازنده چه بریدن سر و چه دار و چه ... فرقی ندارد. مهم این است که دیگر زنده نیست. پس «خانه به دوشان غم سیلاب ندارند.»

اما بحث اصلی این نیست.بحث اصلی را سعدی در مقایسه ی رفتار و گفتار دو تن از وزیرانی مطرح می کند که یکی به قصد اصلاح و نجات یک انسان و دیگری به نیت خودنمایی و چاپلوسی که چند صباحی عزیز دل برادر شود، دو دیدگاه متفاوت دارند.

وقتی اسیر می بیند مرگش حتمی است زبان دراز می کند و عقده های درون خود را بر پادشاه می پاشد. پادشاه که طبق رسم همه ی پادشاهان زبان اسیر را نمی فهمد کنجکاو می شود که چه می گوید؟ وزیر خوش مشربی دارد و با توسّل به قرآن؛ الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس را جایگزین سخنان اسیر می نماید. این سخن به حدی به موقع و به اقتضای حال است که پادشاه را بر آن میدارد تا از خون اسیر بگذرد.اما وزیر دیگر، رفتار او را می نکوهد که باید راست را به پادشاه گفت و این گفتار نشاید.این در حالی است که سخن وزیر دوم گرچه راست است و برای دلخوش کنک پادشاست، اما چون چربی چاپلوسی اش سلامت را به خطر می اندزد مورد تایید پادشا نیست.

اقتضای حال که یکی از ویژگی های زبان سعدی است رشته ی همواره ی تدریس خود را در همان حکایت اول از درس گلستان به رخ می کشد.«هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد»

الحمدلله پادشاه عاقلانه رفتار می کند و از معدود ابنای جنس خود است که سلسله ی انسانیتش بیش از سلسله ی دست و پای اسیر می جنبد و منش وزیر اول را می پسندد که وقتی دروغی به قصد اصلاح بین دو نفر باشد و دوستی ها را دامن بزند، بهتر از راستی است که دامن ها را به آتش کشد و نفت بر هیزم فتنه بریزد. چه بسیار فتنه هایی هستند که ریشه اش در یک سخن نابخردانه ی دوستی نادان بوده تا جایی برای کسب بیابد.

این کلام سعدی به معنای تایید دروغ گویی نیست. دروغی که به دیگران ضرر بزند را هیچ عقل سلیمی نمی پسندد. اما اگر قرار باشد به قیمت گفتن حرفی راست، جان انسانی از دست برود، آن دروغ پسندیده تر می نماید.چرا که بنای آن راست بر هوی و هوس است. به همین خاطر هم هست که سعدی در جایی دیگر گوشزد کرده:« جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت».هر چند هر راست نشاید گفت در ایهامی لطیف تر از آنچه می پنداریم پنهان شده است.

سعدی در ادامه اندرز هایی ارزشمند ارائه می کند:

وقتی که می بینیم حرف ما پیش اهل قدرت خریدار دارد، چه لزومی دارد کلامی بر زبان برانیم که به دیگران بر بخورد. وقتی کلامی شیرین، دزدی چون فضیل ایاز را به عارف واصل بدل می کند چه لزومی دارد شمشیر آخته بر درگاه قدرت آویخت.

جهان ناپایدار است و برای هیچ کس مانا نیست.پس دوستی یار ناپایدار از خرمندی نیست و همواره باید خدا را مد نظر داشت. تکیه کردن بر مال و منال و حکومت دنیا، همیشگی نیست. چه بسیار پادشاهانی که در اوج زیسته اند و سر به خاک فروبرده اند و یکی هم نام خود سعدی نمانده است.- قصیده ی ایوان مداین خاقانی ذهنم را می خاراند:

پرویز کنون گم شد، زان گم شده کمتر گو/ زرین تره کو بر خوان؟ رو کم ترکوا برخوان

وقتی که قرار بر مردن است، تخت پادشاهی و لباس سربازی فرقی نمی کند. به قول فردوسی بزرگ: «شکاریم یکسر همه پیش مرگ/ سری زیر تاج و سری زیر ترگ » و بیتی دیگر که: «خواجه در ابریشم و ما در گلیم/ ای برادر عاقبت یکسر گلیم»










برچسب‌ها: گلستان, م مرداد, تعلیمات اجتماعی سعدی, محمد بحرینی فرد
نوشته شده در 92/09/17ساعت 19:52 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|


گاهی که دلم می کشد از خود بنویسم

بایــد که فقــط از تــــو و لابُد بنویسم

حالا که لبـت تا شب امّـا شده موکول

خوب است کمــی رسـم تولّـد بنویسم


برچسب‌ها: م مرداد, محمد بحرینی فرد, عاشقانه ای کوتاه, تویی و توأم
نوشته شده در 92/09/16ساعت 16:23 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

هیچ کس چون پدر و مادری که با دست خود عزیزش را از زیر آوار بیرون می کشد نمیداند شدت فاجعه چه اندازه بوده است.امیدوارم این بضاعت اندک التیامی باشد بر درد جانسوز این عزیزان

زمین رقصیـــده اما قلـــب شهـــرم مانـــد و ویـــــرانی

بــرو ای مــــرگ بـــر آوازت ای ناخـــوانده مهمــــانی

زمین رقصیــد و دفـــن لاله هـــای سبــــز دشتستـــــان

زمین رقصیـــد و زلــــف نازهـــا در خــــاک زنـــــــدانی

زمین می رقصد و می لرزدم از آهنــــگ زیر و بــــــــم

من و ای خـــــــاک بر سرهای زلفـــــــم در پریشـــــانی

بـــــرو ای ســـــاز ناکـــــوک زمین ای حنجــره خنجــر

بــــــرو ای دیـــــــر مانــــــــا دردت امّـــا لحظه ات آنی

چه باری داشتی از رودباران تــــا بـــــه بــــــام بـــــــم

که هر بار از دری می آوری صـــــد درد بــــارانــــــــی

نه در تاریخ احساست ســــر و سنــــگ پشیمــــــانــــی

نه در جغرافیایت کشــــــوری با رنــــگ انســـــانـــــــی

تــو لرزیــــــدی ولـــــی قلبی که افتـــاد از تپش حرفش

تکانـــــده شهــــــر را در بغـض شعــر من به آســـــانی

نمیـــدانم من از این گــرگ گشنــه چشـــم بی شــــرمت

نمیدانــی تو هم از تشنـــگی مادر و رودش، نمیــدانی!

نمیدانــی تو از احســــاس یعقـــــوبی که می بــــــویــد

لبـــــاس خاک را با چشـــــــم هایــــش لای ویرانــــــی

تمـــــام اشــــــک هــــایم در دوصــــد دفتــر نمی گنجد

مـــــن و صــــــد شهـــر گریه مانده در این بیت پایانی



برچسب‌ها: شعر, زلزله دشتستان, م مرداد
نوشته شده در 92/09/08ساعت 17:56 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

حسّ باران

حسّ خوب زندگي

جمله هايي از خدا در متن آب

حسّ خوب داستاني وقت خواب


حسّ باران

سقفي از احساس را

روي خاك تشنه با دل كاشتن

يك شبي دور از نگاه مردمان

از خيالت يك سبد برداشتن


حسّ باران

يك بغل لبخند تو

باز باران و مسير مدرسه

خيس حسي كه براي ديدنت

زنگ آخر - كي به پايان ميرسه؟ -.


حسّ صبحِ شعري از چشمان تو

زير اين آبيِ ژرفِ پاك پاك

همقدم با سجده هاي مادرم

همنوا با نغمه ي « روحي فداك »


باز باران و سري در ياد تو

باد و برق و نينواي ناودان

كودك پيري هنوزم با تو و

دزد بيچاره زده بر كاهدان


باز پاييزان و باران و درخت

باز گنجشكي پريشان و درخت

روسريِ سبزِ ايمان و درخت

نيستي و حسّ زردت مي كشم

باز باران؛ باز باران و چه سخت!




برچسب‌ها: باران, پاييزان, م, مرداد
نوشته شده در 92/08/28ساعت 9:32 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

سري افتاده عرشي را تكان داد         خدا را با خط سرخش نشان داد

صداي سبـــزي از بــالاي نيــــزه         به شيعـــه تـــا ابـد خطّ امان داد


سري تنها به سوي شام مي رفت      سري بي تن ولي خوشنام مي رفت

همه خون بود و اشك و آه و زينــب      به ســوي قــوم خـون آشام مي رفت


جهـان را در نبودش بـــود مي كرد        تمـــــام قطـــره ها را رود مي كرد

دل آتشفشـــــــان و آه زينــــــــب        چه هـــا با لانه ي نمـرود مي كرد!


م.مرداد - غروب عاشورا- شام غريبان- 92


برچسب‌ها: دوبيتي, امام حسين, شام غريبان, م, مرداد
نوشته شده در 92/08/23ساعت 18:5 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|

به نام خدا و با ياد حسين

ديشب شب شعر آييني در در حسينيه ي صاحب الزمان عاليشهر برگزار شد كه به اتفاق آقاي نجدي و منفرد توفيق داشتيم حضور يابيم. شعر زير حاصل تلاشي اندك براي دستيابي به عمق فاجعه ي عاشورا و اداي احترامي به سالار شهيدان است.                                      

به نيزه مي رود امشب سر شكوفه ي ياس           

                     اعوذُ باالشّط خون از هجوم شرّالناس

اعوذ باالنّفس داغ آيه هاي تنت                        

                        اعوذ من همه ي چاك هاي پيرهنت

اعوذ باالتّب تند عطش به نهر فرات                 

                              از انجماد اهالي اسفَلَ الدركات

 اعوذ از شُبَهات عرب به كينه ي تو            

                    به جاي جاي گل زخم هاي سينه ي تو

به آن نگاه تنوري كه از لبت گرم است         

                  به هفت ده و دويِ از شراب تو سرمست

به آن زمان غريبي كه مادرت گل داد          

                      از آنهمه سخن از داد و اينهمه بيداد

بگو! عرب، چه شد آن هاي و هوي بيعتتان؟      

                      بگو كجاست دوازده هزار خطّ امان؟

شما كه بر لبتان صد نماز مي بيزيد                

                  چگونه خون خدا را به خاك مي ريزيد؟

دريغ و درد كه بر عشق راه را بستيد!             

                     حياتتان همه مرگ و گمانتان هستيد!

حسين، به خون گلوگاه غنچه ات سوگند     

                   به گود مسلخ تو، اين خدايْ جایِ بلند

قسم به دعوت تو زير تيرها به صلات          

                    به شرح تشنگي و شرم آبروي فرات

قسم به راز نمازت ميان كرب و بلا               

                       قسم به جمع شهيدان عاشقان ولا

به لحظه اي كه به صلح و نجات نه گفتي!       

                     عطشفشانده به آب حيات نه گفتي!  

از آن زمان كه تو رفتي به روي نيزه ي زار         

                كسي به مثل تو قرآن نخوانده بر نيزار

تو اي حديث شب افتاده، عاشق بي يار           

            تو اي كه عشق تو شد بين عاشقان معيار

من از دعاي تو امّن يجيب مي چينم               

                  پر از هواي شما بوي سيب مي چينم  

به عشق اشك تو اين استغاثه ها خوب است     

             هواي حال خدا هم در اين نوا خوب است

اگر چه چشم من از عشق غنچه مي چيند       

            «تو را چنان كه تويي هر نظر كجا بيند؟»


برچسب‌ها: مثنوي خون, محمد بحريني فرد, م, مرداد, شبانكاره
نوشته شده در 92/08/17ساعت 7:1 توسط محمد بحريني فرد(م.مرداد)|


آخرين مطالب
»
» تبريك نوبهار
» ناداني
» برگزاري شب شعر در شبانكاره
» شب شعر
» شعار
» نمونه سئوال علمي كاربردي
» براي دانشجويان علمي كاربردي(شعر زمستان)
» شعر سر گشاده اي براي استاندار محترم
» بفرمایید گلستان!- تعلیمات اجتماعی سعدی
Design By : Pars Skin