تبليغاتX
ما هم مردمانیم

ما هم مردمانیم
شعر و نقد 
قالب وبلاگ
ای کــه نیــازمــوده ای صــورت حــال بـیــدلـان
 عشــق حقیقت است اگر حملِ مجاز مي كني

[ 90/03/28 ] [ 12:13 ] [ محمد بحرینی فرد ]

این روزها به شدت درگیر برگزاری بزرگداشت فردوسی بودیم.دست بچه های انجمن درد نکند. اینکه می گویم بچه ها از روی علاقه است و گرنه همگی بزرگند و بزرگوار.

بسیار زیبا بود. جای همه ی شما سبز.

این دو بیت را هم تقدیم کردم به دوست عزیزم علیرضا جان حاجب:

پا بر سر خرمن دلت می کوبــی؟

مرد کهن و غلاف و اسبی چوبی؟

بازی بازی کار به دستــت ندهـــد

خر بازی این بزان شهرآشوبـــی!

هفته آینده با گفتاری در مورد خیام می آیم.راستی بزرگداشت خیام هم مبارک

[ 91/02/28 ] [ 22:1 ] [ محمد بحرینی فرد ]
ابتدا صادقانه اعتراف کنم که بنده طنز را هیچ نمی فهمم و این نوشتن خود طنز است. رطب و یابسی است که نه می کشد و نه شفا می دهد.
به زیر چرخ پنچرم کسی کمک نمی زند
                 چنان به طعنه می زند که این فلک نمی زند
همیشه فکر کرده ام که تا خدای ماست
                     کسی به خاطر خدا به من کلک نمی زند!
به جرم لنگ بودنم به حلقه ی ریا کسی
                    نه داغ غم نه نوکری به این خرک نمی زند
اسیر عقده ها شدم، از آدمی جدا شدم
                     چه خوب شد خدا مرا به این الک نمی زند
چه ساده بود این دلم که در خیال می سرود
             کسی به مهر و دوستی که مُهر دک نمی زند؟!
چنان سیاه رو شدم برای عشق،بیخودی
                 که بر بساط چهره ام نه کک نه مک نمی زند
به شک رسیدم از یقین که گر شوم چو آدمی
                 کسی به جرم آدمی به بنده چک نمی زند؟!
و یا که رد شدم شبی در آزمونی از سکوت
                         به زیر ترکه ی نگو ترک ترک نمی زند؟!
بپا که اصل نشکند تو ای اسیر پنچری
                      که زندگی به زیر ما دوباره جک نمی زند

[ 91/01/07 ] [ 9:58 ] [ محمد بحرینی فرد ]
تقدیم به بچه های مدرسه ی درودزن                

        

نه ناشتا ناشته ی نه چاس چاسه

نه وقـــت جیلـــمِ مـا داس داســــه

ولی وقتی که میگن خرمنت سُخت

خدا میدونه سی ما راســه راســـه

نه صبحانه ی ما واقعی است و نه ناهارمان.وقتی که محصول هم برداشت می کنند داس ما هم برنده نیست اما وقتی که می گویند خرمنتان سوخته، خدا میداند حقیقت دارد

[ 90/12/09 ] [ 6:50 ] [ محمد بحرینی فرد ]
برایت شعر می بافم

ولی

تن پوش سرد ترس تن دارم

**********************************************

                        

همیشه مرثیه گــــوی مــــــدارا

زده چوگان غم گــوی مــــــدارا

اذان عشق را مهلت تمام اســت

مؤذّن مانده!کو کــوی مــــدارا؟

 

[ 90/11/10 ] [ 18:40 ] [ محمد بحرینی فرد ]
                            

تقدیم به مردم تهران؛در اين هواي وارونه

چه زجر نامتعارفي

                  در شرقي ترين هواي آزرو

                                           نسيم

                                               فيلترينگ

واين زباعي هم براي آنكه خالي از عشق نباشيم

ديگّّّّّّّْْْْـــرنه شـــراب و نه نگـــاهِ مستــي

نه حـوصلـه ي شــب و پگـــاهِ مستــي

در دايره اي كه ضلع شادي بسته است

لــب هـــاي مــن و گنـــاه و آهِ مستــي

                                                  به اميد ديداري ديگر

[ 90/10/29 ] [ 18:25 ] [ محمد بحرینی فرد ]
دوباره دیر کرده ام ولی دیار من تویــــی

خزان اگر چه در دلم ولی بهار من تویی

نمی دانم به خاطر تنبلی هایم چطور بهانه بیاورم اما با حسب حالی در خدمتم

دیری است که گم در خَم بیگانه ی خـویشم

بیگانه تر از خویشم و همخانه ی خویشـــــم

بیگانه و هم خویش من از چشم پریده ســت

شرمنده ی ته مانده ی پیمانه ی خویــشـــم

[ 90/09/29 ] [ 9:49 ] [ محمد بحرینی فرد ]
امروز به سرم زد مستقیم به سراغ نوشتن بروم.بی هیچ اندیشه ی قبلی و بی هیچ ویرایشی پس از نوشتن.دوست داشتم دستم از روی طبع بنویسد.

 

دیر می کنم

دیوار می شوی

تا می رسم

آوار می شوی

فریاد هم با بلوغ من خاموش می شود.

شمع بی زبان،

چه بلوغ دیر رسی!

کال آفرین شده قلم بدست کاغذین حال.

فصل رسیدنم

در بهار آلوده ترین سال

خز می شود

می خزد

کلید اکران خزان می خورد

حالای من،... آه!

[ 90/08/17 ] [ 16:25 ] [ محمد بحرینی فرد ]

                                            

اين هفته با غزلي در خدمت دوستان هستم. با اين توضيح كه از بيت ۶ مخاطب از معشوق به عشق مبّدل مي شود.

شر وع مي شود از مركز نگاه تو عشق

                     چه صبح خاطره رنگي كه ديد ماه تو عشــــق

به احترام تو صد سجده مي كند راهت

                    پــيــاده رفـته به سـمـت خــم نـگـاه تـو عشــــق

فداي چشم بهشتت كه كشته است مرا

                     فداي كـــشــته ي چشمان سبز شاه تو عشــــق

بيا كه گم شده ام سال هاست در عشقت

                     و تــازه گــم شـده در ابـتـداي راه تـو عشــــق

پناهگاه همه عشق بود و مدعي است

                   دويــده ســوي رد چــشـم جــان پـنـاه تو عشــــق

تو عامل گناه من و منزلت بهشت آباد

                   ثـواب تـوبه گـنـاهي اسـت بـر گـنـاه تو،عشــــق

سكوت نقطه ي روشن نماي احساس است

                   تـمـام دود دل ايـن نـكـته اسـت:آه تــو،عشــــق

 

[ 90/07/21 ] [ 13:4 ] [ محمد بحرینی فرد ]

                     

        از خود داستان نارسیس- پسر خدای رودخانه که نسبت به الهه ها و عشّاق خود بی اعتنایی می کرد و به همین علت مورد نفرین خدایان واقع شد و با دیدن چهره ی خود در آب جان سپرد و بر جایش گل نرگس رویید- که بگذریم‌‌‌،اين مبحث در شعر شاعر بلند پايه اي چون خاقاني جايگاه ويژه اي دارد. البته با ذكر اين نكته كه مفاخره و دوست داشتن خود با خود شيفتگي متفاوت است.مفاخره در شعر بسياري از شاعران مثل حافظ و سعدي وجود دارد:(( از اين شعر تر شيرين زشاهنشه عجب دارم//كه سرتاپاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد)) اما اينكه شاعري چنين مسئله اي به افراط بكشاند و براي اثبات بزرگي خود زبان به هجو و توهين بگشايد،امري است كه عقل نمي پسندد.

حال بپردازيم به وي‍ژگي افراد خود شيفته:

اين افراد ويژگي هاي منحصر به فردي دارند و به تبع آن رفتارهاي خاصي از خود بروز مي دهند.مثلا خود بزرگ بين هستند و در دستاوردهاي خود مبالغه مي كنند. به همين علت فكر مي كنند بايد مرتب مورد تمجيد و تعريف ديگران قرار گيرند و جالب اينجاست كه خود به احساسات ديگران توجهي نمي كنند و با شكلي حسادت آميز قضيه را عكس مي پندارند يعني فكر مي كنند ديگران نسبت به آنها حسودند.در واقع اين افراد از نظر هنر هم حسي ضعيف هستند. آنها معمولا عادت دارندتوهمات خود را با توقعات بياميزند به همين علت وقتي به مانعي برخورد مي كنند به شدت عصبانيت خود را نشان مي دهند چون خود را بالاتر و استثنايي تر از آن مي دانند كه كسي به توقعات توهم گونه اشان توجه نكند. وقتي به زندگي شخصي آن ها نگاه مي كنيم مي بينيم كه ارتباط اين ها با افراد خاصي است و به راحتي هم اين ارتباط ممكن است به دشمني كشيده شود.مولانا ابياتي عبرت انگيز براي اين افراد دارد:

پرّ طاووست مبين و پاي بين//تا كه سوءالعين نگشايد كمين

هر كه داد او حسن خود را در مزاد//صد قضاي بد سوي او رو نهاد

        اين ويژگي ها در شعر خاقاني هم جلوه اي خاص دارد.او گاهي در حد مفاخره جلو مي رود كه براي شاعر بزرگي چون او طبيعي است:

نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا//در جهان ملك سخن راندن مسلّم شد مرا

مالك الملك سخن خاقاني ام كز گنج نطق//دخل صد خاقان بود يك نكته ي غرّاي من

هست طريق غريب اينكه من آورده ام// اهل سخن را سزد گفته ي من پيشوا

تا اينجا بحثي نيست اما او در پروراندن اين حس تا جايي بالا مي رود كه نقد منتقدان را برنمي تابد و به شدت در مقابل آنان موضع مي گيرد تا جايي كه استادش-پدر زنش-،ابوالعلاي گنجوي و شاگردش، مجير الدين بيلقاني هم از گزند زبان هجو آميزش در امان نيستند.

او آنقدر خود را در شعر بلند پايه مي داند كه حسّان بن ثابت انصاري،مدّاح رسول خدا را نسبت به خود حسود مي پندارد و سحبان وائل،خطيب معروف عرب را قفا خورِ دست نثرش مي داند:

رشك نظم من خورد حسان ثابت جگر//دست نثر من زند سحبان وائل را قفا

در برتري جويي تا آنجا پيش مي رود كه عنصري و رودكي،دو استاد مسلم قبل از خود را ريزه خوار سفره ي اشعارش مي داند:

شاعر مفلق منم،خوان معاني مراست//ريزه خور خوان من، عنصري و رودكي

و حال به اين ابيات دقت كنيد كه چگونه با افراط به سمت خود ستايي پيش مي رود و همه ي مرزهاي صلح و دوستي را بر ديگران مي بندد و به بدترين زبان و بيان زبان به توهين مي گشايد. مثلا در نكوهش كساني كه شعر خاقاني را به خود نسبت مي دهند:

اگر خري دَم از اين معجزه زند كه مراست//دَمَش ببند كه خر،گنگ بهتر از گويا

او حتي به شهر و ديار خود هم رحم نمي كند و با تيغ قلم اشاره مي كند كه در بدترين شهر زندگي مي كند و دشمنان، رقيبان، چهار پاياني بي آبرويند:

يارب از اين حبسگاه باز رهانش كه هست//شروان شرّالبلاد،خصمان شرّالدواب

زين گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش// كز تو دعاي غريب زود شود مستجاب

در ابيات زير،او رقيبان خود را به لشكر عاد،نسل يأجوج،خران مردم گياه و چشمه اي كوچك،خاني، در مقابل درياي خاقاني مي داند:

لشكر عادند و كلك من چو صرصر در سرير//نسل يأجوجند و نطق من چو صور اندر صدا

من همي در هند معني راست همچون آدمم//وين خران در چين صورت كوژ چون مردم گيا...

دانم از اهل فصاحت سخن هر كاين فصاحت بشنود//در ميان منكر افتد  خاطرش يعني خطا

گويد اين خاقاني دريا مثابت خود منم//خوانمش خاقاني ام از ميان افتاده قا

و در اين بيت خود را سيمرغ شعر و رقيبان را كركس شعار خطاب مي كند. كركساني كه به عقيده اش بر جسم اشعارش حمله مي كنند و به خود منتسب:

تويي خاقانيا سيمرغ اشعار// بر اين كركس شعارا بال بشكن

جالب اينجاست كه خاقاني با نظامي ارتباطي بسيار دوستانه و نزديك داشته و البته اين بر مي گردد به بزرگ منشي و تعادلي كه نظامي در شعر و شخصيت خود نشان مي داده و گرنه به راحتي ازخاقاني بر مي آمده كه نظامي را هم در معرض تير آتشين كلام قرار دهد.نظامي در حسرت از دست رفتن خاقاني چنين مي گويد:

همي گفتم كه خاقاني دريغا گوي من باشد//دريغا من شدم آخر دريغا گوي خاقاني

با تمام اين توصيفات و ناديده گرفتن بعضي از ازاين تاريكی ها-هرچند معلوم نبود ما جاي خاقاني بوديم چه مي گفتيم-در شعر خاقاني هم جوشش ذوق هويداست و هم نمايش قدرت در لطف بيان. گواه اين نكته هم ۶ قصيده ي معروف اوست كه به اختصار به معرفي آن ها مي پردازيم.

۱- قصيده ي ايوان مداين كه با نگاهي انديشمندانه و عبرت انگيز به همراه دريغ از گذشته ي بر باد رفته  ي ايران و زباني حماسي گونه به بيان احساسات خود مي پردازذ:هان اي دل عبرت بين از ديده عبر كن هان...

۲- قصيده ي معروف ترسائيّه كه اطلاعات وسيع خاقاني از دين مسيح را با دليگري از غمي كه مسلماان بر او روا داشته اند،نشان مي دهد. فلک کژروتر است از خط ترسا//مرا دارد مسلسل راهب آسا

۳- حبسيّات او كه شرح حال خون آلودي از دوره ي زندان رفتن اوست:صبحدم چون كلّه بندد آه دود آساي من// چون فلق در خون نشيند چشم خون پالاي من

۴- مرثيه فرزندش رشيد الدين:صبحگاهي سر خوناب جگر بگشاييد.....

۵- قصايدي در وصف حضرت رسول كه باعث گرديده او را ((حسّان العجم)) بنامند 

۶- قصيده ي رخسار صبح كه با زبان و بياني استعاري به وصف يكي صبحگاهان دل انگيز مي پردازد: زند نفس سر به مهر صبح ملمّع نقاب//خيمه ي روحانيان كرد معنبر طناب

و نكته ي پاياني اينكه خاقاني است ديگر.....

[ 90/07/14 ] [ 6:34 ] [ محمد بحرینی فرد ]
آب ها چه دوست دارند!
میان شیارهای صورتم را
گرد پیری راندن
ومن
چقدر جوانمرگی ام را
ذره ذره
با جوانمردی تقسیم کنم
***************************
ای مرگ های نانهفته در امواج خواب ها
من تشنه ی صداقت رویای خسته ام
دستی به ساحلم بکشان ای رفیق درد
دیری است در تلاطم شوقت نشسته ام
دیری است در میان خودم خون گریستم
تا قلب بی حیای خودم را شکسته ام

[ 90/06/31 ] [ 17:20 ] [ محمد بحرینی فرد ]
خلاصه ی مقاله-سخنرانی در انجمن ادبیات شبانکاره

فروغ فرخزاد شاعری است که نامش در کنار بزرگانی چون،نیما،سهراب،فریدون مشیری و شاملو تلألؤ خیره کننده ای دارد.تا جایی که او را از شاعران اوللعزم ادبیات معاصر قلمداد کرده اند.
 بررسی شعر فروغ نشان می دهد که دو شکل متفاوت-از لحاظ زبان، بیان و مضمون- بر شعر فروغ سایه افکنده است که بر همین اساس مجموعه های شعر او را به دو دسته تقسیم کرده اند.
1- فروغ در سه دفتر نخستین(اسیر،دیوار،عصیان)به بیان احساسات یک زن معترض با زبانی ناپخته و اشکالات وزنی-با خرده گرایشی به نیما- می پردازد. زنی که به شکل افراطی و چشم بسته، بدون اینکه احساسات خود را رهبری کند، از خطّ قرمزهایی که عرف جامعه معین کرده عبور می کند و با زبانی آمیخته به آرکائیسم(باستان گرایی)تیغ زبانش را متوجه سنت فرهنگی مردسالار می کند تا این سنت تعمیق یافته در ذهن جامعه را بشکند.برای دست یابی به چنین منظوری،به شکلی عصیان گونه،با زبانی عریان حتی خواسته های جنسی زنان را در شعرش به نمایش می گذارد تا به نوعی جامعه به فلسفه ی اجتماعی زنان پی ببرد. گواه این سخنان بسامد بالایی است که واژه های«هوس،بوسه،گناه،آغوش و وسوسه»در این مجموعه ها دارد...................
برای پیگیری ادامه مبحث روی
ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
[ 90/04/04 ] [ 13:30 ] [ محمد بحرینی فرد ]

        وقتی بحث از نوگرایی در شعر پیش می آید،ذهن بسیاری به سوی مسائل مطرح شده در دوره ی نیما و کمی پیش از نبما سوق می یابد و بحث های دامنه دار و درگیری های سنت پرستان و نوگرایان به شکلی امروزی تر متأسفانه بین عوام الشعراء زنده می شود.در حالی که این یک اشتباه محض است. درست است که نیما توانست در ارائه ی قالب، مضمون و مفاهیم جدید،حرف های برجسته ای به عالم ادب عرضه نماید. اما جستجو برای تازه گویی در بین شاعران سنت سرایی چون سنایی،خاقانی و نظامی سابقه ای طولانی و بارز دارد.

        در این مبحث کوتاه با توجه به اینکه نظامی به عنوان یکی از شاعران صاحب سبک و نوآور توانسته یادگارهایی ارزشمند بر صفحه ی ادبیات ایران و جهان به یادگار گذارد،به بررسی نظریه و سیر نوگرایی در شعر نظامی می پردازیم.

 

       نظامی شاعری است که در جای جای منظومه های خود به مسئله ی سرودن در سبکی متفاوت تر از گذشتگان اشاره نموده و خود بسیار بدان پایبند بوده و عواملی که باعث پذیرش و مقبولیت بین عام و خاص می باشد را رعایت کرده است.او در کنار حفظ تعادل در اسلوب شعری خود و توجه همه جانبه به نکات فنی سرودن،به جنبه های انسانی معتقد و متعهد است و از همه ی اینها گذشته، پنج گنج خود را عرضه گاه خلاقیت خود ساخته است.کافی است به بعضی از این ابیات نگاهی هر چند مختصر بیفکنیم تا پی ببریم نظر نظامی در مورد مسائل مطرح شده چیست و تا چه اندازه آن را در شعر خود منعکس نموده است:

عاریت از کس نپذیرفته ام//آنچه دلم گفت بگو گفته ام

شعبده ای تازه برانگیختم//هیکلی از قالب نو ریختم

من که در این شیوه مصیب آمدم//دیدنی ارزم که غریب آمدم

اگر خوب به این کلمات واندیشه های انتقادی و سبک شناسانه دقت کنیم،عاریت همان چیزی است که امروز به عنوان تقلید از آن یاد می کنیم که از عوامل مستقیم ابتذال شعر به شمار می رود.واژه های شعبده ی تازه و قالب نو در ابیات فوق-هر چند منظور از قالب،شکل ظاهر نیست-به ارائه ی نوعی سرودن اشاره دارد که با دیگران متفاوت باشد و دیگران از سرودن آن عاجز باشند.غریب آمدن هم به تفاوت سبک نظامی با دیگران اشاره دارد.او تا آنجا پیش می رود که در عالم شعر خود را «چو صدف حلال خوار و چو گهر حلال زاده» می داند و می تواند کنایه ای به شاعران مقلد باشد.

به این بیت دقت کنید:

در این شیوه چون پیشوای نویی//کهن گشتگان را مکن پیروی

که به طور قاطع همه را به سوی نوگویی و نوگرایی وعدم تقلید از گذشتگان تشویق می کند. البته پیروی نکردن از گذشتگان به معنای بی اعتنایی نیست.گذشتگان آسمان ادب چون پل هایی هستند که سال هاست کاروان شعر فارسی را از خود عبور داده اند و چونان پایه هایی هستند که آسمان پرفروغ ادب فارسی بر آن بنا نهاده شده است.

        وقتی به منظومه ی بسیار زیبا ، دل انگیز و عاشقانه ی خسرو و شیرین ژرف می نگریم، می بینیم که در این منطومه با نظریه یردازی برای تبلیغ نوگرایی  روی آورده است:

من از ناخفتن شب مست مانده//چو شمشیری قلم در دست مانده

بدین دل کز کدامین در درآیم//کدامین گنج را سر برگشایم

چه طرز آرم که آن ارزد جهان را//چه برگیرم که درگیرد جهان را

به صراحت می توان درک کرد که ذهن نظامی آنقدر درگیر با سرودن های متفاوت است که حتی خواب را از او گرفته و می خواهد داستنانی را به رشته ی نظم در آورد که قبل از او سابقه نداشته باشدو به شکلی بارز به واژه ی طرز که امروزه به عنوان سبک از آن یاد می کنیم اشاره دارد.

      در سرودن خسرو وشیرین، آن بخش از شاهنامه که فردوسی در مورد خسرو و شیرین سروده از نظر گذرانده است اما داستان را آنگونه که خود می خواهد بازآفرینی می کند:

نگفتم هرچه دانا گفت از آغاز//که فرّخ نیست گفتن گفته را باز

که البته منظور از دانا در این بیت فردوسی است.

او برای اینکه خسرو وشیرین را با شکل و شمایلی متفاوت با آنچه در شاهنامه آمده عرضه دهد،حداقل به دو کار دست می زند:

1-استفاده از وزن بزمی و شاد که به تبع آن زبانی نرم و لطیف می طلبد

2-چشم پوشی از گفته های فردوسی در مورد خسرو و شیرین و بازآفرینی این اثر بر اساس روایات محلی منطقه ی خود

برای شناخت بهتر تفاوت های زبان و نوع بیان فردوسی و نظامی، این ابیات را مورد توجه قرار می دهیم

فردوسی: زره لَخت لَخت و قبا چاک چاک//سر و روی مردان پر از خون و خاک

             ز نیروی مردان و زخم سران// شکسته شد آن تیغ های گران

نظامی: ز موزونی ضرب های سنان//به رقص آمده اسب زیر سنان

          برآمیخته لشکر روم و روس//به سرخ و سپیدی چو روی عروس

واج های به کار رفته در دو بیت فردوسی، همچنین واژه هایی از قبیل : لخت،چاک،خون،خاک،نیرو،زخم،تیغ و گران را وقتی با آهنگ رقص آور نظامی و همچنین واژه های رقص، سرخ، سپید و عروس و تشبیهی که نظامی به کار برده می سنجیم به راحتی به این تفاوت پی می بریم.

خلاصه ای از مطالب ارائه شده در انجمن ادبیات شبانکاره

دلیل ننوشتن کل مقاله:

مقاله های مرا دزد با خودش برده//بدین دلیل کمالش در این سخن مُرده

استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است

[ 90/03/26 ] [ 0:30 ] [ محمد بحرینی فرد ]

چند روز پیش خبری رسید مبنی بر اینکه پرایدها حق عبور و مرور خارج از استان خود را ندارند. گفتم به به  این هم مستضعف پروری به شکل مدرن! الحمدلله هر روز بیشتر بر قشر آسیب پذیر فشار می آورند. بنزین پَر. ارزانی پَر. مسافرت پَر.پَر پَر پَر پَر ....حتی سیگاری ها هم فکر کنم در آینده فقط حق کشیدن کنت را داشته باشند.آخر کار هم با چند کیلو سیب زمینی دلمان را به دست می آورند. اماما، کجایی که یادت به خیر!

شنیدم که در کشور باستان    

                               چنین رأی زد حاکم داستان

منم حاکم دانش و کل عقل      

                          چنین باید امسال در حمل و نقل،

که دیگر پرایدی نیفتد به راه    

                          که اندازمش چون تفی قعر چاه

چرا که چنین مرکبی در جهان  

                    نه تضمین خوبی است در حفظ جان

نه فرمان نه چرخش نه ترمز نه گاز   

                          بُوَد مثل دیگر مراکب، نه ساز

نه شاسی خوبی و نه شکل خوب   

                          نه طبق موازین ونه راه کوب

نه ما بهتران بر رکابش سوار

                              نه ما را برای سفرها بکار

ولی در فروشش بسی سودهاست

                      ته جیب ما از فروشش چه هاست !

چو نتوان ببندیم کارخانه اش    

                          همان به که اندازم اندر چهش

ادامه دارد.................................................

 

[ 90/03/16 ] [ 19:43 ] [ محمد بحرینی فرد ]

هر از چند گاهی خراب می شوم. نه از افیون و نه از باده. که از بی سروسامانی   دل های خود شیفته. از خودم که می انگارم بهترینم و از دیگران که می انگارند. از این معلوم نبودن های مجهول که نمیدانم چه لباسی بر تن داریم و از این جهل های عالمانه که نمیدانیم چه در سر؟! و از این بصیرت ها، بیداری ها، شکر های ناخورده.

آری،صف ها را ببین.وقتی کوپن اعلام می شود، اولی به آخری خبر می دهد. همه با اشتیاق در قبض آب و برقند وسهام هایی که میگویند از سوی...؟! استغفرالله از این توبه شکستن ها.البته یارانه اش را گرفته ام  و دیگر هیچ.

چراغ ها نشکیبد حضور خاموشی

دلیل دل نسراید سرود لاپوشی

میان موج بلا بر بلاد دانایان

کجاست مزرعه ی لاله های بیهوشی


[ 89/11/18 ] [ 17:26 ] [ محمد بحرینی فرد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Google Pagerank Checker Tool
درباره وبلاگ

محمد بحرینی فرد هستم.از آنجا که ((ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم))//خر ما یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم، دبیر ادبیات منطقه ی شبانكاره-به قول خودم: كهن شهر-(استان بوشهر)و دارای مدرک کارشناسی ارشد ادبیات فارسی می باشم.با وجود تمام کاستی ها،به دبیر ادبیات بودن،افتخار می کنم.علاقه ی زیادی به شعر و نقد شعر و انجمن های ادبی دارم .خودم هم ((و گه گاهی دو خط شعری)).در بررسی اشعار هم کاری به شخصیت بیرونی افراد ندارم و به خود زیبایی یا کاستی های شعر نگاه می کنم. سرلوحه ی برخورد من با دیگران این بیت حافظ است:آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است//با دوستان محبت با دشمنان مدارا.از سیاست خوشم نمی آید چون((من قطاری دیدم که سیاست می برد// و چه خالی می رفت)) هر سیاست مداری مجبور می شود دروغ بگوید و دروغگو راهی به بهشت ندارد ولی در کل اصلاحات اصولی را قبول دارم.از توبه فرمایانی که خود توبه کمتر می کنند بیزارم.به علت فراجناحی بودن،از هر جناحی با تکل مواجه شده ام.آنچه برایم اهمیت دارد اسلام و مردم و آزادگی و انسانیت است و اینکه عبادت به جز خدمت خلق نیست را بسیار قبول دارم.حال اگر تو مرا دوست نداری به من چه!و اگر من تو را دوست دارم،به تو چه!!!!